محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1246

تاريخ الطبرى ( فارسي )

مىخواستم سوى شام روم و به برادرم ملحق شوم به نزد پيمبر رفتم و گفتم : « اى پيمبر خداى گروهى از قوم من آمده‌اند كه معتمدند و مرا مىرسانند . » گويد : پيمبر جامه به من داد و مركب و خرجى داد و با كاروان روان شدم تا به شام رسيدم عدى گويد : من با كسان خود نشسته بودم كه ديدم زنى سوى ما مىآيد و گفتم : « دختر حاتم است » و همو بود . و چون خواهرم به نزديك من ايستاد گفت : « اى ستمگر برى از خويشاوند ، زن و فرزند خويش را بياوردى و دختران پدرت را رها كردى ! » گفتم : « خواهر جان سخن نيك بگوى ، حقا كه عذرى ندارم و چنان كردم كه گويى . » گويد : آنگاه خواهرم فرود آمد و پيش من اقامت گرفت و به او كه زنى دورانديش بود گفتم : « در بارهء اين مرد راى تو چيست ؟ » گفت : « راى من اينست كه هر چه زودتر به او ملحق شوى كه اگر پيمبر باشد هر كه زودتر به دو گرود بهتر است و اگر پادشاهست با عزت و بركت وى زبون نشوى . » گفتم : « به خدا راى درست همين است . » گويد : رفتم تا به مدينه رسيدم و پيش پيمبر رفتم كه در مسجد بود و سلام گفتم . پيمبر گفت : « كيستى ؟ » گفتم : « عدى بن حاتم . » گويد : پيمبر برخاست و مرا سوى خانه خويش برد و در اثناى رفتن زنى شكسته و فرتوت او را نگهداشت و مدتى بايستاد كه آن زن حاجت خويش با وى مىگفت ، در دل گفتم به خدا اين پادشاه نيست ، پس از آن مرا ببرد تا به خانه رسيديم و متكايى چرمين پر از برگ خرما به سوى من انداخت و گفت . « بر اين بنشين . » گفتم : « نه ، تو بنشين »